قدم بر افلاک یا ...
صدای روح نواز اذان او را از خواب بیدار کرد. باز هم همان خواب مبهم و همیشگی و باز هم خاطر آشفته اش فقط یک چیز را به یاد داشت... راه رفتن در بین زمین و آسمان، قدم میزد اما گویی قدم هایش با زمین قهر بود. برای حرکت به سمت مقصد نیازی به تکیه بر سنگ فرش کره… بیشتر »
نظر دهید »
قدم های خودمختار
جون نداشتم غذا بخورم، از خستگی با همون لباس های خاکی کف سالن پهن شدم، تمام اعضای بدنم باهام سر جنگ داشت، درد از این پهلو به اون پهلو حوالم می کرد، رمق کمر صاف کردن هم نداشتم... دیگه برای این خانواده آستین خیر بالا نمی زنم بی معرفت حتی نیومد کمکم یه… بیشتر »