<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شاپرکی گِرد شمع</title>
		<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>شجاعت در رها نکردن رویاهاست... حتی زمانی که همه فکر می کنند غیرممکنه...</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>پیش‌کشی عزّت</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/پیش-کشی-عزّت</link>
			<pubDate>13:12:00 +0330 سه شنبه، 19 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">داستانک</category>			<guid isPermaLink="false">1852414@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به تجمع مردمی که به ظاهر یک دست شده بودند و همه یک جمله را فریاد می‌زدند نگاه می‌کردم. در میان جمعیت همه نوع انسان با هر تفاوتی مشتش را گره می‌زد و خود را به این سیل بشری وصل می‌کرد تا گره محکمی در کار دشمن بیاندازد و زار کند چهره خبیث پنهان کرده در پشت هزاران نقابش که هیچ‌کدام بوی تعفن چهره حقیقی‌اش را نپوشانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در انبوه جمعیت از طفل صغیر چند ماهه بود تا مرد و زنی که کوله‌بار سفر ابدی محیا می‌کردند. از خانم بی‌حجاب و بد حجاب تا آنکه چون الگوی بانوی مسلمان، روی از نامحرم مستور می‌کرد. از مردی با بازوی خالکوبی که میانه زندگی درپی عشقی نمادین اما پوشالی سرگردان بود تا مردی که تسبیح به دست عمامه‌اش را بر سر محکمتر می‌کرد تا سودای حق خواهی‌اش را با جامه پیامبری‌اش فریاد زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تلاطم حق طلبی این سیل خروشان، رفتار زوجی توجه‌ام را به خود جلب کرد. دختر سه چهار ساله‌ای داشتند که گِرد کالسکه و پدر مشکی پوش و مادر محجوبش می‌چرخید و اینگونه درآن معرکه، سرگرم شغل شریفش یعنی بازی بود. کمی آن طرف‌تر فرزندی آغوش پدرِ ساده زیستش را برای خوابی بی‌هیاهو غنیمت شمرده بود و از فکر کشور گشایی اَبلهان فارغ بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد مشکی پوش به طرف مرد بچه به دست رفت و گفت: برادر خسته شدی. اگر میخوای کالسکه رو بیارم بچه‌ات رو داخلش بزاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد امتناع کرد و گفت: ممنون، نیاز نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی گذشت و مرد ساده زیست کودک‌اش را به آغوش همسرش واگذار کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار بانوی محجوب همراه با کالسکه جلو رفت و دست بر شانه زن بچه به دوش گذاشت و گفت مادرِ گُل، میشه این کالسکه رو نگه‌داری؟ دخترم روی کالسکه نمی‌شینه و هی داره میچرخه و بازی می‌کنه&amp;#8230; سخته هم مواظب کالسکه باشم و هم مواظب بچه‌ام. میشه پیش شما باشه که هم ازش استفاده کنید و خیرش به من برسه و هم من خیالم راحت بشه که کالسکه پیش شماست و خیرش به شما برسه؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر بچه به دوش، فرصت را غنیمت شمرد و باشه‌ای گفت و فرزند کوچکش را در کالسکه گذاشت و مادر محجوب با لبخندی مهربان تشکر کرد و کمی آنطرف‌تر در کنار همسر و فرزند بازیگوشش ایستاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه عزت مندانه، بنده‌ای را متنعم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد سخنان رئیس جمهور کشور کره شمالی افتادم که گفته بود:《اگر ایران درخواست کند، ما موشک‌هایی را برای استفاده علیه اسرائیل در اختیار آنها قرار خواهیم داد. یک موشک برای نابودی آنها کافی خواهد بود.》اما دریغ از هیچ عملی&amp;#8230; فقط یک مشت سخن تو خالی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در آنطرف کشوری مانند لبنان بدون حتی درخواست کمکی از طرف ما، هم مسیر حق‌خواهی&amp;#8230; موشک‌هایش را روانه اصطبل آدم‌های بی‌صفتی کرد که وجودشان خالی از هر صفت جوانمردانه‌ای است و پر است از صفت‌های خبیثانه که بارزترین آنها صفت آدم‌کشی است. نابودی‌ این موجودات همان آبادی جهان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این است تفاوت کمک شیعه با غیر شیعه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیعه با کمکش، به بندگانِ خدا عزّت می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غیر شیعه با کمکش، خود را عزیز جلوه می‌دهد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/پیش-کشی-عزّت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به تجمع مردمی که به ظاهر یک دست شده بودند و همه یک جمله را فریاد می‌زدند نگاه می‌کردم. در میان جمعیت همه نوع انسان با هر تفاوتی مشتش را گره می‌زد و خود را به این سیل بشری وصل می‌کرد تا گره محکمی در کار دشمن بیاندازد و زار کند چهره خبیث پنهان کرده در پشت هزاران نقابش که هیچ‌کدام بوی تعفن چهره حقیقی‌اش را نپوشانده بود.</p>
<p>در انبوه جمعیت از طفل صغیر چند ماهه بود تا مرد و زنی که کوله‌بار سفر ابدی محیا می‌کردند. از خانم بی‌حجاب و بد حجاب تا آنکه چون الگوی بانوی مسلمان، روی از نامحرم مستور می‌کرد. از مردی با بازوی خالکوبی که میانه زندگی درپی عشقی نمادین اما پوشالی سرگردان بود تا مردی که تسبیح به دست عمامه‌اش را بر سر محکمتر می‌کرد تا سودای حق خواهی‌اش را با جامه پیامبری‌اش فریاد زند.</p>
<p>در تلاطم حق طلبی این سیل خروشان، رفتار زوجی توجه‌ام را به خود جلب کرد. دختر سه چهار ساله‌ای داشتند که گِرد کالسکه و پدر مشکی پوش و مادر محجوبش می‌چرخید و اینگونه درآن معرکه، سرگرم شغل شریفش یعنی بازی بود. کمی آن طرف‌تر فرزندی آغوش پدرِ ساده زیستش را برای خوابی بی‌هیاهو غنیمت شمرده بود و از فکر کشور گشایی اَبلهان فارغ بود.</p>
<p>مرد مشکی پوش به طرف مرد بچه به دست رفت و گفت: برادر خسته شدی. اگر میخوای کالسکه رو بیارم بچه‌ات رو داخلش بزاری.</p>
<p>مرد امتناع کرد و گفت: ممنون، نیاز نیست.</p>
<p>کمی گذشت و مرد ساده زیست کودک‌اش را به آغوش همسرش واگذار کرد.</p>
<p>این بار بانوی محجوب همراه با کالسکه جلو رفت و دست بر شانه زن بچه به دوش گذاشت و گفت مادرِ گُل، میشه این کالسکه رو نگه‌داری؟ دخترم روی کالسکه نمی‌شینه و هی داره میچرخه و بازی می‌کنه&#8230; سخته هم مواظب کالسکه باشم و هم مواظب بچه‌ام. میشه پیش شما باشه که هم ازش استفاده کنید و خیرش به من برسه و هم من خیالم راحت بشه که کالسکه پیش شماست و خیرش به شما برسه؟؟؟</p>
<p>مادر بچه به دوش، فرصت را غنیمت شمرد و باشه‌ای گفت و فرزند کوچکش را در کالسکه گذاشت و مادر محجوب با لبخندی مهربان تشکر کرد و کمی آنطرف‌تر در کنار همسر و فرزند بازیگوشش ایستاد.</p>
<p>چه عزت مندانه، بنده‌ای را متنعم کرد.</p>
<p>یاد سخنان رئیس جمهور کشور کره شمالی افتادم که گفته بود:《اگر ایران درخواست کند، ما موشک‌هایی را برای استفاده علیه اسرائیل در اختیار آنها قرار خواهیم داد. یک موشک برای نابودی آنها کافی خواهد بود.》اما دریغ از هیچ عملی&#8230; فقط یک مشت سخن تو خالی&#8230;</p>
<p>و در آنطرف کشوری مانند لبنان بدون حتی درخواست کمکی از طرف ما، هم مسیر حق‌خواهی&#8230; موشک‌هایش را روانه اصطبل آدم‌های بی‌صفتی کرد که وجودشان خالی از هر صفت جوانمردانه‌ای است و پر است از صفت‌های خبیثانه که بارزترین آنها صفت آدم‌کشی است. نابودی‌ این موجودات همان آبادی جهان است.</p>
<p>این است تفاوت کمک شیعه با غیر شیعه.</p>
<p>شیعه با کمکش، به بندگانِ خدا عزّت می‌دهد.</p>
<p>غیر شیعه با کمکش، خود را عزیز جلوه می‌دهد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/پیش-کشی-عزّت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/پیش-کشی-عزّت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1852414</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فریاد ختم به خیری</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/فریاد-ختم-به-خیری</link>
			<pubDate>06:55:00 +0330 یکشنبه، 17 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">داستانک</category>
<category domain="alt">درد دل</category>			<guid isPermaLink="false">1852162@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;روزگاری&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; زندگی ساده‌تر از ساده بود. جایی برای مقاومت در مقابل شیطان بزرگ نبود. فقط شیطان کوچکی در پشت سرمان وسوسه کنان زندگی می‌گذراند. امروز در پس هر لبخند و اشک و آه باید تأمل کرد! که آیا بهانه‌ای برای دسیسه‌های شیطان بزرگ خواهد بود یا نه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;امروز همان آخر الزمان وعده داده شده است. همان که حفظ دین چون نگه داشتن شعله در دست است. مگر آسان است که هر لحظه منتظر موشکی بر سر و خانه‌ات باشی اما همچنان در #جمهوری_اسلامی بمانی و مسلمان بودنت را فریاد بزنی و بانگ الله اکبر سر دهی؟ مگر آسان است که دست طفل صغیرت را بگیری و به میان معرکه‌ای بروی که قطعا نقطه‌ی کین و نفرت دشمنِ حیله‌گر است؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;و اما امروز شیر مردان و شیر زنان مسلمان مشتاقانه به انبوه بشریتی می‌پیوندند که منجی عالم را بیش از هر زمانه دیگری خواستارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;یا رب یا رب یا رب به حق پهلوی شکسته حضرت مادر، به حق طفل سقط شده حضرت مادر، به حق عمه سادات زینب کبری، به حق خون خدا ابا عبدالله الحسین، فرج منجی عالم را برسان. اصلا تا صاحبِ ما نیاید این قائله را ختم نگردان. این قائله باید ختم به خیر شود و خیر همان ظهور و فرج منتقم خون خدا است&amp;#8230; چه ختمی می‌خواهیم به خیرتر از این!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;یا #صاحب_الزمان شرمنده‌ایم&amp;#8230; پر از نقصِ روحی و جسمی هستیم اما دلمان تنگ شده است. نه، بگذار این‌گونه بگویم: طاقتمان سر آمده است&amp;#8230; هرچقدر به بیخیالی زدیم و گفتیم صلاح نیست بیایی که چون ۳۱۳ نفر نداری&amp;#8230; بس است. دیگر الآن می‌گوییم آقا جان لایق نیستیم اما تو بخواهی با یک نظر از موش ترسوی علیل، شیر بیشه خلق خواهی کرد. رحمی به دلمان کن و برگرد. لیاقت سرداری سپاهت را نداریم اما قسم به عزت و جلال خداوند و قسم به جبروتش که جان ناقابلمان را سپر هر لطمه‌ای می‌کنیم. تا زمانی که حتی یک ایرانی زنده‌ است، نوک شمشیر هم بر پیکر با عظمتتان نخواهد خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آقا جان برگرد، دلمان در این هیاهو، فقط ختم به خیری می‌خواهد و لا غیر&amp;#8230; ختم به خیرمان کن یا بن الحسن. خروش ما، خروش با عظمت تو را طلب می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; هرچه دارم به فدایت&amp;#8230; جانم، مالم، آبریم، خانواده‌ام&amp;#8230; که میم آخر همه این‌ها از صدقه خلقت توست، آقا جانم. و چه خلقت باشکوهی که معدن همه نیک‌های عالم در این خلقت گردآمده. جانم به قربانت آقا جان برگرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/فریاد-ختم-به-خیری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 14pt;">روزگاری</span><span style="font-size: 14pt;"> زندگی ساده‌تر از ساده بود. جایی برای مقاومت در مقابل شیطان بزرگ نبود. فقط شیطان کوچکی در پشت سرمان وسوسه کنان زندگی می‌گذراند. امروز در پس هر لبخند و اشک و آه باید تأمل کرد! که آیا بهانه‌ای برای دسیسه‌های شیطان بزرگ خواهد بود یا نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;">امروز همان آخر الزمان وعده داده شده است. همان که حفظ دین چون نگه داشتن شعله در دست است. مگر آسان است که هر لحظه منتظر موشکی بر سر و خانه‌ات باشی اما همچنان در #جمهوری_اسلامی بمانی و مسلمان بودنت را فریاد بزنی و بانگ الله اکبر سر دهی؟ مگر آسان است که دست طفل صغیرت را بگیری و به میان معرکه‌ای بروی که قطعا نقطه‌ی کین و نفرت دشمنِ حیله‌گر است؟</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">و اما امروز شیر مردان و شیر زنان مسلمان مشتاقانه به انبوه بشریتی می‌پیوندند که منجی عالم را بیش از هر زمانه دیگری خواستارند.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">یا رب یا رب یا رب به حق پهلوی شکسته حضرت مادر، به حق طفل سقط شده حضرت مادر، به حق عمه سادات زینب کبری، به حق خون خدا ابا عبدالله الحسین، فرج منجی عالم را برسان. اصلا تا صاحبِ ما نیاید این قائله را ختم نگردان. این قائله باید ختم به خیر شود و خیر همان ظهور و فرج منتقم خون خدا است&#8230; چه ختمی می‌خواهیم به خیرتر از این!!!</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: 14pt;">یا #صاحب_الزمان شرمنده‌ایم&#8230; پر از نقصِ روحی و جسمی هستیم اما دلمان تنگ شده است. نه، بگذار این‌گونه بگویم: طاقتمان سر آمده است&#8230; هرچقدر به بیخیالی زدیم و گفتیم صلاح نیست بیایی که چون ۳۱۳ نفر نداری&#8230; بس است. دیگر الآن می‌گوییم آقا جان لایق نیستیم اما تو بخواهی با یک نظر از موش ترسوی علیل، شیر بیشه خلق خواهی کرد. رحمی به دلمان کن و برگرد. لیاقت سرداری سپاهت را نداریم اما قسم به عزت و جلال خداوند و قسم به جبروتش که جان ناقابلمان را سپر هر لطمه‌ای می‌کنیم. تا زمانی که حتی یک ایرانی زنده‌ است، نوک شمشیر هم بر پیکر با عظمتتان نخواهد خورد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">آقا جان برگرد، دلمان در این هیاهو، فقط ختم به خیری می‌خواهد و لا غیر&#8230; ختم به خیرمان کن یا بن الحسن. خروش ما، خروش با عظمت تو را طلب می‌کند.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;"> هرچه دارم به فدایت&#8230; جانم، مالم، آبریم، خانواده‌ام&#8230; که میم آخر همه این‌ها از صدقه خلقت توست، آقا جانم. و چه خلقت باشکوهی که معدن همه نیک‌های عالم در این خلقت گردآمده. جانم به قربانت آقا جان برگرد.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/فریاد-ختم-به-خیری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/فریاد-ختم-به-خیری#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1852162</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راز یک تولد</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/راز-یک-تولد-2</link>
			<pubDate>18:27:00 +0330 شنبه، 29 آذر 1399</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">میلاد اهل بیت(ع)</category>
<category domain="alt">داستانک</category>			<guid isPermaLink="false">1131612@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;لبخند می زند دنیا. سرّ این شکر خند چیست؟ دهر از چه این گونه مسرور گشته است؟ آسمان امشب چراغانی است، گویی روزی دیگر است. صبر مهتاب به ثمر نشسته است. گریه و خنده مشتبه شده است. اشک ها از شوق است یا رمزی در پس آن نهر پنهان است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;خورشید و ماه و ستارگان به سوی دختری پر می زنند. از اشتیاق در آغوش کشیدنش دست و پا گم می کنند. آسمان و زمین آمده اند تا آرامشی قدوسی در چشمان دریایی دخترک تزریق کنند و اما او با دیدگان ظریفش صبور و محکم، سربلند می کند صاحب کیهان را.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;مهر می پاشد بر سپهر گردون. سر تا پای انسان دل می شود در جسم فرزند آدم. در بدو تولد این گونه پر فروغ بودن خود اعجاز است و بس. نور چشمی که کوه صلابتش را از او گرفته. عاشق اعتبارش را از قلب تپنده او گرفته؛ و جهان جریان دارد چون او سدی است استوار که بر پیکره ی تلاطم طوفان ها رعشه انداخته. جای هیچ تأمل نیست این میلاد یعنی تخریب هر چه خدعه و نیرنگ است. با ولادت او چاره خصم بی چارگی است. دختی آمده است که شکوه با عظمتش لرز بیاندازد بر جان و تن کفتارها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;عشق همان رازی است که از او &amp;#8220;احسن المخلوق&amp;#8221; آفریده. او همان است که بر فراز افلاک با جان بازی خود، رسم دیوانگی آموخت. او زینب است؛ که همه خلق به او مدیون اند؛ و چه دِین جمیلی است که خود خالق &amp;#8220;ما یحدث جمیلا&amp;#8221; است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/modafe313/quick-uploads/img____-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;753&quot; height=&quot;753&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/راز-یک-تولد-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">لبخند می زند دنیا. سرّ این شکر خند چیست؟ دهر از چه این گونه مسرور گشته است؟ آسمان امشب چراغانی است، گویی روزی دیگر است. صبر مهتاب به ثمر نشسته است. گریه و خنده مشتبه شده است. اشک ها از شوق است یا رمزی در پس آن نهر پنهان است؟ </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">خورشید و ماه و ستارگان به سوی دختری پر می زنند. از اشتیاق در آغوش کشیدنش دست و پا گم می کنند. آسمان و زمین آمده اند تا آرامشی قدوسی در چشمان دریایی دخترک تزریق کنند و اما او با دیدگان ظریفش صبور و محکم، سربلند می کند صاحب کیهان را.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">مهر می پاشد بر سپهر گردون. سر تا پای انسان دل می شود در جسم فرزند آدم. در بدو تولد این گونه پر فروغ بودن خود اعجاز است و بس. نور چشمی که کوه صلابتش را از او گرفته. عاشق اعتبارش را از قلب تپنده او گرفته؛ و جهان جریان دارد چون او سدی است استوار که بر پیکره ی تلاطم طوفان ها رعشه انداخته. جای هیچ تأمل نیست این میلاد یعنی تخریب هر چه خدعه و نیرنگ است. با ولادت او چاره خصم بی چارگی است. دختی آمده است که شکوه با عظمتش لرز بیاندازد بر جان و تن کفتارها.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">عشق همان رازی است که از او &#8220;احسن المخلوق&#8221; آفریده. او همان است که بر فراز افلاک با جان بازی خود، رسم دیوانگی آموخت. او زینب است؛ که همه خلق به او مدیون اند؛ و چه دِین جمیلی است که خود خالق &#8220;ما یحدث جمیلا&#8221; است.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;"> </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/modafe313/quick-uploads/img____-1.jpg" alt="" width="753" height="753" /><br /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/راز-یک-تولد-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/راز-یک-تولد-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1131612</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مشق کنیم آنچه آموختیم...</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/مشق-کنیم-آنچه-آموختیم</link>
			<pubDate>00:38:00 +0430 سه شنبه، 1 تیر 1395</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">میلاد اهل بیت(ع)</category>
<category domain="alt">داستانک</category>			<guid isPermaLink="false">238230@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در ترافیک سنگین شهر گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم نه راه پس&amp;#8230; ظهر بود و خرما پزون، خسته بودم و حوصله این ماشین های به هم دوخته شده را نداشتم. هی این طرف و آن طرف می شدم که شاید ته این ترافیک وقت نشناس را ببینم اما تلاشم بی فایده بود؛ تا جاده بود ترافیک هم بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;سعی کردم خودم را سرگرم کنم، گوشی را درآوردم و بازی فکری که برای پسرم نصب کرده بودم را انتخاب کردم و شروع به بازی کردم. کمی گذشت&amp;#8230; اما دست به سر کردن خودم کار آسانی نبود. بلاخره حوصلم سر رفت و گوشی را کنار گذاشتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;چشمانم برای پیدا کردن یک خروجی دو دو می زد. بعد از طی مسیر کمی پشت ترافیک، به یک خروجی رسیدم. سعی کردم از وسط ماشین هایی که مثل لانه زنبور به هم چسبیده بودند دربیایم؛ با کلی بوق و سر و صدای راننده ها توانستم ماشین را به کنار جاده هدایت کنم. داشتم می پیچیدم که صدای مهیجی مو را به تنم سیخ کرد، با چشمانی از حدقه بیرون زده و با رنگی پریده از ماشین پیاده شدم. حیران و متعجب به حادثه ای که رخ داده، خیره شده بودم که متوجه پیاده شدن راننده شدم. با نگرانی زاید الوصف و با صدایی که مملو از شرمندگی بود شروع به صحبت کردم: ببخشید؛ اصلا حواسم&amp;#8230; راننده دستی بر شانه ام گذاشت و با لبخندی مهربان گفت: نگران نباش، چیز خاصی نشده، درست میشه، حالا تا صدای بقیه ماشین ها در نیومده برو؛ خدا به همرات. من را به داخل ماشین هدایت کرد و خودش وارد ماشینش شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;باورم نمی شد، چرا راننده اینجور رفتار کرد؟ مگر نه اینکه با ماشینش تصادف کرده بودم، چرا به پلیس زنگ نزد؟ حداقل خسارت ماشین را می گرفت. اصلا به رویم هم نیاورد که چنین بی احتیاطی کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در همین افکار بودم که رادیو اعلام کرد: روز میلاد امام حسن مجتبی(علیه سلام) کریم اهل بیت بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;چه زیبا درس امروزش را آموخته بود&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;/media/blogs/modafe313/055.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;758&quot; height=&quot;504&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/مشق-کنیم-آنچه-آموختیم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 14pt;">در ترافیک سنگین شهر گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم نه راه پس&#8230; ظهر بود و خرما پزون، خسته بودم و حوصله این ماشین های به هم دوخته شده را نداشتم. هی این طرف و آن طرف می شدم که شاید ته این ترافیک وقت نشناس را ببینم اما تلاشم بی فایده بود؛ تا جاده بود ترافیک هم بود.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">سعی کردم خودم را سرگرم کنم، گوشی را درآوردم و بازی فکری که برای پسرم نصب کرده بودم را انتخاب کردم و شروع به بازی کردم. کمی گذشت&#8230; اما دست به سر کردن خودم کار آسانی نبود. بلاخره حوصلم سر رفت و گوشی را کنار گذاشتم.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">چشمانم برای پیدا کردن یک خروجی دو دو می زد. بعد از طی مسیر کمی پشت ترافیک، به یک خروجی رسیدم. سعی کردم از وسط ماشین هایی که مثل لانه زنبور به هم چسبیده بودند دربیایم؛ با کلی بوق و سر و صدای راننده ها توانستم ماشین را به کنار جاده هدایت کنم. داشتم می پیچیدم که صدای مهیجی مو را به تنم سیخ کرد، با چشمانی از حدقه بیرون زده و با رنگی پریده از ماشین پیاده شدم. حیران و متعجب به حادثه ای که رخ داده، خیره شده بودم که متوجه پیاده شدن راننده شدم. با نگرانی زاید الوصف و با صدایی که مملو از شرمندگی بود شروع به صحبت کردم: ببخشید؛ اصلا حواسم&#8230; راننده دستی بر شانه ام گذاشت و با لبخندی مهربان گفت: نگران نباش، چیز خاصی نشده، درست میشه، حالا تا صدای بقیه ماشین ها در نیومده برو؛ خدا به همرات. من را به داخل ماشین هدایت کرد و خودش وارد ماشینش شد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">باورم نمی شد، چرا راننده اینجور رفتار کرد؟ مگر نه اینکه با ماشینش تصادف کرده بودم، چرا به پلیس زنگ نزد؟ حداقل خسارت ماشین را می گرفت. اصلا به رویم هم نیاورد که چنین بی احتیاطی کردم.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">در همین افکار بودم که رادیو اعلام کرد: روز میلاد امام حسن مجتبی(علیه سلام) کریم اهل بیت بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;">چه زیبا درس امروزش را آموخته بود&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;"><img src="/media/blogs/modafe313/055.jpg" alt="" width="758" height="504" /></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt;"> </span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/مشق-کنیم-آنچه-آموختیم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/مشق-کنیم-آنچه-آموختیم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=238230</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قدم بر افلاک یا ...</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-بر-افلاک-یا</link>
			<pubDate>07:25:00 +0430 یکشنبه، 30 خرداد 1395</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">داستانک</category>			<guid isPermaLink="false">237789@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;صدای روح نواز اذان او را بیدار کرد. باز هم همان خواب مبهم و همیشگی و باز هم خاطر آشفته اش فقط یک چیز را به یاد داشت&amp;#8230; راه رفتن در میان زمین و آسمان، قدم می زد اما گویی قدم هایش با زمین قهر بود. برای حرکت به سوی مقصد نیازی به تکیه بر سنگ فرش کره فانی نداشت و مثل همیشه در خواب، هیچکس جز او قادر به فاصله گرفتن از زمین نبود. افرادی با چشمانی متحیر می نگریستند و تلاش می کردند همانند او از سنگ سخت زیر پاهایشان دل بکنند اما نمی توانستند؛ و همیشه یک سوال گیج کننده ذهن پریشان او را به بازی می گرفت&amp;#8230; چرا دیگران نمی توانند؟ باید بتوانند، کار آسانی است. این جواب همیشگی روح معلقش در افلاک بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;اما حالا در بیداری، این پرسش حافظه اش را به کند و کاو وا داشته&amp;#8230; آیا در طول زندگی، در بیداری های غفلت زده دنیا توانسته است از تمام زینت های فریبنده جهان فاصله بگیرد و جدا شود؟ و آیا دل کندن به همان آسانیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;شاید تمام خواب های یکنواختش توّهم باشد اما باور (شدنی بودنش) اختیاریست و اراده ی خواستن و توانستن می خواهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;قدم هایش مقصد می خواهند&amp;#8230; و اما مقصد ساختنیست. &lt;img src=&quot;C:\Users\01\Desktop\تصویر\IMG_20151018_172916.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-بر-افلاک-یا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">صدای روح نواز اذان او را بیدار کرد. باز هم همان خواب مبهم و همیشگی و باز هم خاطر آشفته اش فقط یک چیز را به یاد داشت&#8230; راه رفتن در میان زمین و آسمان، قدم می زد اما گویی قدم هایش با زمین قهر بود. برای حرکت به سوی مقصد نیازی به تکیه بر سنگ فرش کره فانی نداشت و مثل همیشه در خواب، هیچکس جز او قادر به فاصله گرفتن از زمین نبود. افرادی با چشمانی متحیر می نگریستند و تلاش می کردند همانند او از سنگ سخت زیر پاهایشان دل بکنند اما نمی توانستند؛ و همیشه یک سوال گیج کننده ذهن پریشان او را به بازی می گرفت&#8230; چرا دیگران نمی توانند؟ باید بتوانند، کار آسانی است. این جواب همیشگی روح معلقش در افلاک بود.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">اما حالا در بیداری، این پرسش حافظه اش را به کند و کاو وا داشته&#8230; آیا در طول زندگی، در بیداری های غفلت زده دنیا توانسته است از تمام زینت های فریبنده جهان فاصله بگیرد و جدا شود؟ و آیا دل کندن به همان آسانیست؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">شاید تمام خواب های یکنواختش توّهم باشد اما باور (شدنی بودنش) اختیاریست و اراده ی خواستن و توانستن می خواهد.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">قدم هایش مقصد می خواهند&#8230; و اما مقصد ساختنیست. <img src="C:\Users\01\Desktop\تصویر\IMG_20151018_172916.jpg" alt="" /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-بر-افلاک-یا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-بر-افلاک-یا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=237789</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قدم های خودمختار</title>
			<link>https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-های-خودمختار</link>
			<pubDate>00:50:00 +0430 یکشنبه، 30 خرداد 1395</pubDate>			<dc:creator>شاپرک</dc:creator>
			<category domain="main">داستانک</category>			<guid isPermaLink="false">237307@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;جون نداشتم غذا بخورم، از خستگی با همون لباس های خاکی کف سالن پهن شدم، تمام اعضای بدنم باهام سر جنگ داشت، درد از این پهلو به اون پهلو حوالم می کرد، رمق کمر صاف کردن هم نداشتم&amp;#8230; دیگه برای این خانواده آستین خیر بالا نمی زنم بی معرفت حتی نیومد کمکم یه وسیله جا به جا کنه&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;بلند شدم پنجره هارو باز کردم، خودنمایی ماه به آسمون جلوه می داد. آخه با این همه چراغ مصنوعی شهر شلوغ ما، ستاره های آسمون نای تابیدن ندارن؛ مگر اینکه مثل امشب از گل سر سبدش رونمایی کنه تا آسمون تماشایی بشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;محو تماشای آسمون بودم که نگاهی به فرش خاکی دنیا کردم&amp;#8230; یه پیر مرد توجهم را جلب کرد، عصا به دست با کلی تقلا با خم کردن کمر خمیدش سنگی را از وسط پیاده رو بلند کرد؛ دولا دولا کنار علفزار کوچک گوشه ی پارک رفت و سنگ را با دقتی که تعجبم را برانگیخت در میان چندین سنگ دیگر چید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;آموختم؛ پیرمرد با همه ناتوانیش منتظر دست خیر دیگری نبود و سنگ لم داده در پیاده رو را فرصتی برای شتافتن به سوی حق یافت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;صبح با قدم های بلند به سوی اداره در حرکت بودم که ناگهان چشمم به سنگهای چیده شده پیر مرد خورد، نزدیکتر شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;&quot;&gt;مانع های بر سر راه حفاظی برای لانه مورچه ها شده بود&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-های-خودمختار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">جون نداشتم غذا بخورم، از خستگی با همون لباس های خاکی کف سالن پهن شدم، تمام اعضای بدنم باهام سر جنگ داشت، درد از این پهلو به اون پهلو حوالم می کرد، رمق کمر صاف کردن هم نداشتم&#8230; دیگه برای این خانواده آستین خیر بالا نمی زنم بی معرفت حتی نیومد کمکم یه وسیله جا به جا کنه&#8230;</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">بلند شدم پنجره هارو باز کردم، خودنمایی ماه به آسمون جلوه می داد. آخه با این همه چراغ مصنوعی شهر شلوغ ما، ستاره های آسمون نای تابیدن ندارن؛ مگر اینکه مثل امشب از گل سر سبدش رونمایی کنه تا آسمون تماشایی بشه.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">محو تماشای آسمون بودم که نگاهی به فرش خاکی دنیا کردم&#8230; یه پیر مرد توجهم را جلب کرد، عصا به دست با کلی تقلا با خم کردن کمر خمیدش سنگی را از وسط پیاده رو بلند کرد؛ دولا دولا کنار علفزار کوچک گوشه ی پارک رفت و سنگ را با دقتی که تعجبم را برانگیخت در میان چندین سنگ دیگر چید.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">آموختم؛ پیرمرد با همه ناتوانیش منتظر دست خیر دیگری نبود و سنگ لم داده در پیاده رو را فرصتی برای شتافتن به سوی حق یافت.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">صبح با قدم های بلند به سوی اداره در حرکت بودم که ناگهان چشمم به سنگهای چیده شده پیر مرد خورد، نزدیکتر شدم.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 14pt;">مانع های بر سر راه حفاظی برای لانه مورچه ها شده بود&#8230;</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-های-خودمختار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://modafe313.kowsarblog.ir/قدم-های-خودمختار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://modafe313.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=237307</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
